نمکدون |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
در یک روز پاییزی دل آسمان گرفته بود.
ابر ها پریشان بودند و منتظر بهانه ای برای گریستن.
می شد زیبایی را در یافت .
دل آسمان با تیری که جنگ و بی عدالتی بر آن زده بود ، شکافته شد
و اشک بر پشت پرده ی چشمانش جمع شد.
چشمان آسمان می گریست و نسیم گونه هایش را پاک می کرد.
چشمان آسمان آنقدر گریستند تا وقتی که درختان ، گل ها و علفزاران دست به سوی آسمان بلند کردند و گفتند که ما دیگر باران نمی خواهیم!
تا وقتی که نسیم دیگرنتوانست صورت آسمان را پاک کند!
چشمان آسمان آنقدرگریستند تا وقتی که آدمیان شب دوباره خواستار سکوت ترسناک و غمناک شب شدند!
ناگهان چشمانم به آب روانی که از کنار پاهایم می گذشت ، خیره شد
آنگاه از خود پرسیدم پاکی این قطره ها از آن کسیت؟
آن وقت بود که چشمان من هم شروع به گریستن
| لینک | چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر |


