کوثر رفت   

 

کوثر تاب دوری پدر را نداشت و بالاخره رفت دیروز پیش باباش

خدایش بیامرزد 

 

 

لینک
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر

       

در یک روز پاییزی دل آسمان گرفته بود.

ابر ها پریشان بودند و منتظر بهانه ای برای گریستن.

می شد زیبایی را در یافت .

دل آسمان با تیری که جنگ و بی عدالتی بر آن زده بود ، شکافته شد

و اشک بر پشت پرده ی چشمانش جمع شد.

چشمان آسمان می گریست و نسیم گونه هایش را پاک می کرد.

چشمان آسمان آنقدر گریستند تا وقتی که درختان ، گل ها و علفزاران دست به سوی آسمان بلند کردند و گفتند که ما دیگر باران نمی خواهیم!

تا وقتی که نسیم دیگرنتوانست صورت آسمان را پاک کند!

چشمان آسمان آنقدرگریستند تا وقتی که آدمیان شب دوباره خواستار سکوت ترسناک و غمناک شب شدند!

ناگهان چشمانم به آب روانی که از کنار پاهایم می گذشت ، خیره شد

آنگاه از خود پرسیدم پاکی این قطره ها از آن کسیت؟

آن وقت بود که چشمان من هم شروع به گریستن

 

لینک
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر